و شروع بیست و هشت سالگی :)

امروز چقدر خوش گذشت. روزی پر از خنده، بغض و پر از فراز و نشیب.

امروز ظهر حدود های ساعت دو و خورده‌ای(ساعتی که بیست و هشت سال پیش به دنیا اومده بودم)، قرار بود با یک شخص تماس بگیرم و حرف‌هایی که دو هفته بود تمرین کرده بودم رو بهش بزنم. اینکار رو کردم، ولی به محض اینکه صداش رو شنیدم، نتونستم حرف بزنم و تلفن رو قطع کردم.

بعداز ظهر تو شرکت جدید، مراسم تولدم رو برگزار کردیم. و من خاطره‌ی اولین روز کاریم رو برای همکارام تعریف کردم و کلی خندیدیم.

بعداز کار، با همکار قبلیم، پیمان، که مدت‌ها می‌شد که ندیده بودمش، قرار داشتم و رفتم دم شرکت قبلی که با هم بریم خونه، که بهم گفت یک سر بیا بالا یکم کارام مونده، که رفتم و دیدم که همکارام منو غافلگیر کردند و برام کیک و کادو و تولد گرفتند :)

اما یکی از بهترین کادوهایی که برای روز تولدم دریافت کردم، متنی بود که همکارم، آقای کریمی (مسئول شبکه شرکت جدید)، جهت تبریک روز تولدم و ملامت شیرینی اولین حقوقم که یک جعبه گز سی درصد بود، برام ارسال کردند. خوب من واقعا از رسم و رسوم شرکت جدید آگاه نبودم و فکر می‌کردم، گز به عنوان شیرینی، می‌تونه غیر تکراری و خلاقانه باشه :D

《یوم الاحد مورخ 29 ربیع الاول سنه 1422 گویند در ایام کهن هنگامه که بدین ایام نزدیک گردیدی، منجمان و مورخان و مصوران و ملازمان همه دیده با آسمان دوختی که از استخبارات آتیه خبر همی دهندی همه عالم را. باری در عام السیل (سالی که در آن سیل آمد ) در شامگاه 24 آبان هنگامی که قمر از عقرب برون آمد و مژده وصل به آسمان نیلگون زعفران آخته به زرد غروب نمایان گردیدی، اعظم المنجمان در رویت صور فلکی همی همت گماردی و رمی اسطرلاب بر سنن اجداد نمودندی و به ناگاه فریاد برآوردندی که های اهل دیوان و های اهل شهر و کوی و برزن برخبر همی باشندی که طفلی در طلوع آفتاب فردا زاییده همی خواهد شدندی که اخبار از او در آتیه همی بینم. آری طفل صغیر در آن یوم از قمر به عقرب آمدندی و پای به دنیایی نهادندی، کنون آن طفل صغیر بزرگ گشته به دیوان مشغول رفتندی، آری آن مدهوش صنع هوش، زاده دیار دلیران، شیر بیشه لاهیجان، آشنا به سلیقه نسوان، کاشف و کارشناس گز اصفهان، مرد بیشه هوش مصنوعی، بُوَد حسین حجت انصاری. بر طبل شادی همی خواهیم کوفتندی که وی از برای ما گز به تحفه میلاد آورده است و می خواند:

برای روز میلاد تن من / نمیخواهم پیرهن شادی بپوشی

به رسم دیرینه حتی تو بیماری / گز انگبین سوغاتی بیاری

اگر خواهی که من شوم شاد / به حسابم بریز یک تومن خانه آباد

مرا با خود ببر به اوج رویا / آنجا که همه هوش مصنوعی بادا

من اگر گز خریدم بهر شیرینی / تو بدان درصدش شده بیش از سی

ایضا له

از دست و زبان که برآید / کز عهده ی گز انصاری برآید

آن شنیدستی که انصاری گز خرید / موی سرو دست پا ها فرید

طالع نحس و داس ماه نو شد پدید / رنج ما گشت زین حادثه شدید

خرد و کلان گشتند ویلان و حیران / این عمل سر زد از مرد لاهیجان

بسی رنج بدیم از این درصد سی / دیگر نخر گز برایم اه و مرسی

تا که بشورد غمش میکشم یک نخ سیگار / اگر هم نشد یک لیوان چایی بیار

دوش هاتفی کنج میخانه گفت به دوستان / زین ره نرویدکه می رود ترکستان

مصطفی ار طالب محبتی و کاری / دوری کن ز ره حسین انصاری》