با اینکه مخالف اون عده ای از دوستان که می گفتند این خراب شده درست شدنی نیست بودم. دیشب یه جورایی نظرم عوض شد. مونده تا برسیم…


نزدیک ساعت پنج عصر بود که از تهران به مقصد لاهیجان، سوار اتوبوس شدم. مسافر ها در حال سوار شدن بودند. که ناگهان آقایی که وظیفه اش کنترل بلیت ها بود، وارد اتوبوس شد و با لحنی تمسخر آمیز گفت: تا به حال افغانی سوار نکرده بودیم که اونم کردیم. من هم ناخودآگاه لبخندی زدم و یکی از مسافران با خنده گفت: افغانی چرا سوار میکنی؟!


اتوبوس به راه افتاد و بعد از دقایقی یکی از خدمه اتوبوس در حالی که داشت با کلید در یخچال رو باز میکرد، با صدای بلند گفت: کسی آب می خواد؟

عده ای آب خواستند و وقتی یکی از افغانستانی ها که از ته اتوبوس جلو آمد تا آب بگیره، خدمه با نگاهی تعجب آمیز که حاکی از این بود که مطمئنی تو هم از من آب میخوای، گفت: آب میخوای؟


من که تا به اینجا دلم براشون سوخته بود. تصمیم گرفتم که در توقف بین راهی حتما ازشون خواهش کنم، با هم بریم رستوران مهمان من، تا شکمی از عزا در بیاریم و با هم آشنا بشیم. چراکه حتما داستان های شنیدنی ای برای تعریف کردند داشتند.

ناهار، نوشابه با بیسکویت


بلاخره اتوبوس رو به روی یک رستوران و فروشگاه بزرگ توقف کرد. وقتی همه پیاده شدند، من به طرف یکی از افغانستانی ها رفتم و گفتم: سلام داداش، چه طوری؟

اون هم به من سلام کرد، ولی بی صدا با لب هاش. بعد هم رفت.

از این برخورد بود که متوجه عمق فاجعه شدم. معلوم نبود، طی مدتی که در ایران بودند چقدر مسخره شده بودند و چقدر بهشون زور گفته شده بود و چقدر بابت کارشون پول کم گرفته بودند و چقدر منزوی بودند که جواب کسی که با خوش رویی اومده سلام می کنه اینطور دادند؟!

تصمیم گرفتم که دیگه اذیتشون نکنم و رفتم یک گوشه نشستم. بعد از چند دقیقه خانم ای احتمالا با قصد خیر به طرفشان رفت و پرسید: آیا پولی برای تهیه ی غذا دارید؟


بعد از پنج دقیقه ای که معطل بازرسی بارها اتوبوس در ایست و بازرسی منجیل شدیم (درست زیر تابلو تبلیغاتی رستوران دوقلو ها)، جوانی که لباس نیروی انتظامی بر تن داشت، اینبار جهت بازرسی از مسافران وارد اتوبوس شد و وقتی به صندلی آخر یعنی جایی که افغانستانی ها نشسته بودند رسید. از جیبش چراغی بیرون آورد و چهره ی اونها رو بررسی کرد. چقدر دلم می خواست از پلیس جوان بپرسم که نور در سراسر اتوبوس یکی بود. ولی چرا با چراغ چهره ی اونها رو بررسی کردی؟


در نهایت هم با برخورد بد خدمه با جملات: "پاشو ببینم ری ، آها پاشو" از خواب پریدند و در یک خیابان تاریک (قبل از سه راه سیاهکل) پیاده شدند و گوشه ای نشستند.