در طول سال هایی که در مدرسه بودم، رابطه ی خوبی با درس ادبیات نداشتم. ولی به این نتیجه رسیده بودم معلم های ادبیات متفاوت هستند. تفاوتی غیر قابل بیان.

سال های اول، دوم و سوم راهنمایی (سال های شش، هفت و هشتم تحصیلی) معلم ادبیاتمون آقای امینی بودند. ایشون خوشبختانه یا متاسفانه رزمی کار بودند. این موضوعی نبود که از زبان خودشون یا شخص دیگری شنیده باشیم. بلکه بعد از شیطنت، به این یقین رسیده بودیم، مخصوصا من و چند نفر دیگه.

یک روز زنگ انشاء، که موضوعش رو خودمون باید انتخاب می کردیم. من انشاء ای در مورد، علاقه ام به دختر همسایه مون نوشته بودم. البته تمام سعیم رو کرده بودم که کسی متوجه اصل ماجرا، و عشق یک طرفه ام نشه. یادمه دومین جمله رو که خوندم، کل کلاس غرق در خنده شد. انگار همه دستی بر آتش داشتند و کلمه به کلمه حرفامو متوجه می شدند.

یکی از ته کلاس پرسید اسمش چی بود؟ و دوباره خنده همکلاسی ها بود که کلاس رو منفجر کرد.

آقای امینی اومدند کنار من ایستادند. من خودم رو آماده ی ضربات ایشون کرده بودم. و به ایشون نگاه کردم. لبخند ریزی بر لبشون بود. تلنگری بهم زدند و سرشون رو به این معنی که ادامه بده تکون دادند.

جمله ی بعدی رو که خوندم، دوباره کلاس غرق خنده شد. حالا دیگه من هم لبخند روی لبم بود.

آقای امینی گفتند: 《نه، نمیشه. برو بشین. هفته ی دیگه یکی دیگه بنویس بیار..》

یادمه سال سوم، روز های پایانی، بسیار به ایشون وابسته شده بودم. یک رابطه ی غیر معمولی با ایشون داشتم. من همیشه عاشق روابط غیر معمولی با آدم ها بودم و هستم. یک توصیه ای که از ایشون به خوبی در خاطرم هست؛

《پدر هرچقدر هم خوب باشه، مادر یک چیز دیگه هست. این رو به بچه های خودمم گفتم. هوای مادراتون رو داشته باشید.》

سالها بعد که وارد دبیرستان شده بودم. یک روز که اعصابم حسابی خورد بود. اخم روی پیشونی ام کاملا مشخص بود، سرم تو گوشی و همچنین کاپشنم به دوشم، در حال گذر از خیابون بودم. یهو یکی از طرف مقابل خیابون یک سوت کوچیکی زد. سرمو بالا آوردم دیدم که، آقای امینی، با دستانی در جیبشون و با همون لبخندی که زنگ انشاء روی لبشون بود در حال نگاه کردن به من بودند. هول شدم‌. سریع کاپشنم رو پوشیدم و بهشون از راه دور سلام کردم. انقدر سریع این اتفاق افتاد که نتونستم برم باهاشون دست بدم و خوش و بش کنم و یا شاید بغلشون کنم. آخ که چقدر احمق بودم :(