کی باورش می‌شد، مردی با خنده‌های تو، این دنیا رو ترک کنه؟ وای مگه می‌شه؟ همه امیدوار بودند.. یکی از دوستام، نوشت: 《دیگر برای هیچ چیز دعا نخواهم کرد. خدا یا هرگز نبوده یا مُرده است.》

چند روزی هست که از خبر درگذشتت می‌گذره. و تو این چند روز هرجا که به تو فکر کردم، یا صحبتت شد، بعداز کمی بغض، با لذت گریه کردم.. مثل همین الآن..

من به هیچ عنوان فوتبالی نبودم و نیستم و با اینکه از دوران کودکی استقلالی بودم، ولی عاشقت بودم. اینکه فامیلیم به فامیلیت نزدیک بود. عاشق جنگندگیت و عاشق ریش پرفسوریت بودم.

علی انصاریان، راستش من خودم رو توی تو می‌دیدم. خیلی احساس نزدیکی بهت می‌کردم. مخصوصا وقتی که از ته دل می‌خندیدی. بگذار رو راست بگم، مرگ تو، در نگاه من، مثل مرگ خودم بود. با این تفاوت که یه عالمه آدم با مرگت داغدار شدن و در روز مرگ من احتمالا چند داغدار و چند نفر متاسف و عده‌ی زیادی براشون مهم نخواهد بود و شاید عده‌ی کمی خوشحال بشن. که البته این واسم اصلا اهمیت نداره.

به قول حسین صفا، که شعر دقیقش یادم نیست ولی با این مفهوم بود: 《آدم وقتی می‌میره، تنها اون نیست که دستش از دنیا کوتاه می‌شه. بلکه دنیا هم دستش از اون کوتاه می‌شه!》

مرد بزرگ، واقعیت اینه که ما تورو یه روزی فراموش می‌کنیم. زندگی همینه. این‌همه آدم بزرگ و کوچک مردند و فراموش شدند. اصلا چه اهمیتی داره آدم فراموش بشه؟! منم باید یاد بگیرم که فراموش کنم. و با اینکه دیگران منو فراموش می‌کنند و حالی ازم نمی‌پرسن کنار بیام. چه برسه به بعداز مرگم.