کم کم دارم برای خودم نگران میشوم. سال ها پیش، عاشق برف بودم. آرزو میکردم یک ماه هر روز برف ببارد. ترسی از سرمای زمستان و مشکلاتی که پیش خواهد آمد، نداشتم.

واقعا چرا؟ چرا اکثر آدم ها برف را دوست دارند؟ آیا دیدن یخ های خورد شده لذت بخش است؟

بعد از گذشت سال ها، همکنون علاوه بر اینکه هیچ علاقه ای به باریدن برف ندارم، بلکه طی این دو روز که اینجا برف میبارید دوست داشتم روز های برفی به سرعت بگذرد.

با خودم فکر میکردم خدا این دنیا را نیافریده که همه چیز مثل فیلم ها، به خوبی و خوشی تمام شود.

یکی صاحب خانه ی ویلایی ضد زلزه و یکی خانه ی کاهگلی با سقفی سوراخ.. یک سگ در زمستان جایش نرم تر و گرم تر از من است و یک سگ یک هفته است که هیچ نخورده و درون برف ها دنبال غذا میگردد و..

وقتی یاد نگاه آن سگ، میات برف ها، با آن زوزه ی خاص خودش که انگار التماسم میکرد، گرسنه ام می افتم، بغضم میگیرد. حاضر بودم از بزرگترین خواسته ها ام بگذرم و یک چیز برای آن سگ درون جیبم میداشتم.

در هر صورت علاوه بر این ها سرما خوردگی، شکستگی درخت و خم شدن گل های کاغذی ام بر اثر بارش برف امسال، مانع شکر گذاری من از خدای مهربان بخاطر این نعمت و نعمت هایش نمیشود.