دیشب بعد از شش ساعت سفر با اتوبوس در مسیر خونه (لاهیجان) تا تهران، وارد ایستگاه مترو آزادی شدم. چندین ایستگاه که گذشت، یک مرد با چهره‌ای به نظر آشنا، به همراه یک نوجوان وارد قطار شدند. طی چندین ایستگاهی که با اون احتمالا پدر و پسر همسفر بودم نتیجه وارسی ظاهری مرد: مو کوتاه، سبیل کوتاه، لباسی نه چندان تازه ولی تمیز و مرتب و کفش های کمی خاکی و از رنگ رو رفته. پدر مدام در حال تعریف کردن یک چیزی برای پسر بود. و هر از گاهی درگوشی، چیزی می‌گفت و لبخند می‌زد. و پسر فقط سرش رو تکون می‌داد و تایید می‌کرد.

پیش خودم گفتم ایول، این پدر و پسر چقدر با هم دوست هستند. چقدر حرف برای گفتن به هم دارند.


قطار در استگاهی توقف کرد. چند نفری از قطار پیاده شدند. حالا صندلی ای کنار من خالی شده بود. منی که شش ساعت گذشته رو، بدون هرگونه تحرکی روی صندلی اتوبوس نشسته بودم، تصمیم گرفتم بایستم. اون مرد نگاهی به من کرد. در حالی که لبخند روی لب هاش بود و با چهره ای بسیار مهربان، گفت: 《سلام، جسارت نمی‌کنم. صندلی کنارتون خالی هست. می‌تونید بنشینید.》 گفتم: خیلی ممنونم، ایستگاه بعدی پیاده می‌شم. :) من که حسابی جا خورده بودم، پیش خودم گفتم: حسین این مرد، شبیه ظاهرش، چقدر مهربون هست. مگه میشه؟ مگه داریم؟ ناخواسته یاد فیلم Forrest Gump افتادم. یعنی می‌شد تو دنیای واقعی، یک آدمی مثل اون وجود داشته باشه؟

فارست گامپ

بعد از پیشنهاد نشستن اون مرد مهربان، من بیشتر این پدر و پسر رو تحت نظر گرفتم. حالا دیگه پدر بعد از هر حرفی سر پسرش رو می‌بوسید. در ایستگاهی که من باید پیاده می‌شدم، اون مرد انقدر پسرش رو بوسید که حسابی غبطه خوردم. مخصوصا برای منی که پسر یک سرهنگ بازنشسته ام بیشتر غبطه آورد بود. چراکه پدر من، دقیقا مثل پدر Flint Lockwood در انیمیشن ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی اصلا بلد نیست احساساتش رو بیان کنه. البته بمیرم واسش، مادرم تعریف می‌کرد. 《اولین شبی که رفته بودی سربازی، پدرت، مرد به این بزرگی، مثل ابر بهار گریه می‌کرد.》

پدر فلینت

شاید من هم باید مثل فلینت مترجم افکار میمونی اختراع می‌کردم. ( این کلیپ رو در یوتیوب ببینید)

پی نوشت:

علت اصلی اینکه اون مرد منو به یاد فارست گامپ انداخت این بود که وقتی بهم پیشنهاد نشستن می‌داد، پسر سرش رو برگردونده بود. احساس کردم از رفتار پدرش خجالت زده بود. یا وقتی که پدرش می‌بوسیدش بیش از حد بی‌خیال بود.