پیرمرد: آقا دستت درد نکنه. اهالی اینجا همه رفتن عذاداری و هیچکس نیست. من نیم ساعت هست که اینجا ایستادم. شما مسافر آوردی اینجا؟

من: (مکث) نه من اومدم این اطراف یه چرخی بزنم.

پیرمرد: آها. آره اینجا طبیعتش خیلی خوبه. من خودم بچه رشتم. و اینجا ۱۳ ساله سرایدارم.

من: شما تا کجا میرید؟

پیرمرد: والا من می‌خوام برم لاهیجان. حالا شما تا هرکجا مسیرتون هست میام باهاتون.


پیرمرد: (بعداز مدتی سکوت) میگن کرونا تو اروپا زیاد شده. فرانسه، پرتغال و..

من: اممم (من که پنجره هارو تا آخر پایین کشیده بودم و صورتم رو متمایل به پنجره بود، داشتم به این فکر می‌کردم که خوب خودت هیچی، ولی پدر و مادرت سوار این ماشین می‌شن. اگر این پیرمرد کرونا داشته باشه چی؟!)

پیرمرد: (بعد از مدتی سکوت) زمین اینجا خیلی گرون شده. این‌طرفا زمین متری ۷۰۰ تا ۱ ملیون تومن هست. ولی خوب طرف زمیدان که یکم امنیتش بیشتره گرون‌تر هست.


پیرمرد: (از کنار یک دوچرخه سوار رد شدیم) دیگه الآن ورزشم دلگرمی می‌خواد.

من: (داشتم به این فکر می‌کردم اگر جای این پیرمرد ژولیده، یک خانم زیبا سوار می‌شد باز هم اینقدر ساکت بودم؟ و یا حتی ممکن بود دنبال موضوعی می‌گشتم که سر صحبت رو باز کنم. درست مثل پیرمرد که انگار نیاز به صحبت کردن داشت) از چه نظر؟ منم با دوچرخه می‌ومدم این اطراف.

پیرمرد: کی اومده بودی؟

من: مدتی هست که دیگه نیستم لاهیجان. اون موقع که بودم، همیشه با دوچرخه می‌مدم این اطراف.

پیرمرد: خوب ببین برای هرکاری باید دلگرمی داشته باشی دیگه. برای ورزش، کار کردن و حتی غذا خوردن.

من: (بعد از مدتی سکوت) اگر دلگرمی وجود نداشته باشه، باید خودمون به وجود بیاریم.

پیرمرد: آره خوب، چاره‌ای نیست.