امروز ساعت ۷ صبح که از خواب بیدار شدم، بعداز یک ورزش کوچولو و صبحانه، ساعت ۸ کارم رو شروع کردم.

حدودا یک ساعت بعد از meeting هر روز ساعت ۹ اعضای شرکت در skype، درد شکم عجیبی، سراغم اومد. جوری که می‌خواستم درخواست مرخصی بدم. ولی وقتی به این فکر می‌کردم که بعداز این‌همه تعطیلات شاید کار درستی نباشه، اول هفته، مرخصی بگیرم. پس تصمیم گرفتم تحمل کنم.

ظهر که درد شکمم، تشدید شد و کم مونده بود که از شدت درد، گریه کنم. همکارم از مشکلات دورکاری و اینترنت داغون می‌گفت.

همکار

درد شکم و استرس اینکه، اگر Task امروز رو انجام ندم در Trello (ابزار مدیریت پروژها)، امتیاز منفی خواهم گرفت، منو به این وا داشت که کمی تو خونه قدم بزنم و یک سری به پنجره اتاقم بزنم.

وقتی‌که از پنجره اتاقم به کوچه نگاهی انداختم، متوجه یک آمبولانس شدم. کمی صبر کردم، اما خبری نشد. همین‌که رفتم پشت میزم، صدای صحبت کردن چند مرد، از کوچه، به گوشم رسید. سریع رفتم سر پنجره، بلکه شاید بتونم بفهمم، اون بیرون چه خبره.

- آقای دکتر چقدر شد؟

- هیچی، کاری نکردم.

- آقای دکتر، لطفا بفرمایید چقدر تقدیم کنم.

- کاری نکردم.

پیش خودم گفتم ایول به این دکتر. اومد درِ خونه بیمار، ویزیتش کنه. اما یک ماه پیش، وقتی پدربزرگم مریض بود. هیچکس نمی‌ومد ویزیتش کنه.

چندین دقیقه بعد، درست بعداز اینکه صدا قرآن از ضبط ماشین، به مدت یک دقیقه به گوشم رسید، متوجه دلیل دقیق‌تر حضور آمبولاس و اون دکتر، شدم.

پنجره اتاقم

حالا چهره‌ی غمگین و اخم‌آلود مرد همسایه که از دکتر التماس می‌کرد، بگه حق ویزیتش چقدر شده و دکتری که شاید خجالت می‌کشید بخاطر امضا گواهی فوت، پول ویزیت بگیره، تو ذهنم مرور می‌شد. ناخودآگاه، به یاد جمله‌ای که به همکارم گفتم، افتادم.

مرد همسایه، تنها کسی بود که می‌تونست بهم بگه: از کندی اینترنت و درد شکم وحشتناکت، لذت ببر!


پی‌نوشت: در یک هفته اخیر، این دومین آمبولانسی هست که میاد تو کوچه‌مون. و بعدش به مدت یک دقیقه، صدای قرآن به گوش می‌رسه.