امروز در مسیر رفتن به دانشگاه قبل از سوار شدن اولین تاکسی، به این فکر میکردم. کاش درآینده با فرزندم همیشه در حال گفتگو کردن و خنده و شادی باشم. راجع به موضوعات مختلفی با هم صحبت، و چالش های جدید رو با هم بررسی و حل کنیم.

بعد یهو پیر مردی رو تصور کردم، با عینک دودی، سوار بر ماشین اسپورتش که صدای موسیقی ضبطش به گوش میرسید و در حال پخش یک آهنگ قدیمی بود.

سوار تاکسی شدم. به این فکر میکردم که چه دوران بازنشستگی ای خواهم داشت. و از پنجره ماشین به آدمای سالخورده نگاه میکردم. که یکی سوار ماشین و یکی پیاده و یکی دوچرخه به دست درحال راه رفتنه.

وقتی سوار تاکسی دوم شدم، به ناگاه یاد مستخدم مدرسه دبستانم افتادم. او هم یک مرد سالخورده بود و یکدوچرخه قدیمی داشت.

نمیدونم چرا یهو یاد اون روز که یکی از همکلاسی های دبستانم حالش بد شده بود افتادم. که مستخدم بیچاره با مقداری خاک و خاک انداز، سعی کرده بود محتویات معده دوستم رو از رو زمین جمع کنه.