از همین الان حدود دو ساعت دیگه سال نود دو تموم و سال نود سه شروع میشه. خیلی دلم میخواد بی ذوق نباشم ولی فرقی بین الان و دو ساعت و خورده ای دیگه نمی بینم. در حال حاضر بیشتر نگران درسای این ترم و امتحانی که اولین جلسه کلاس برگزار میشه هستم. با اینکه بیش از شانزده روز وقت دارم. اما وقتی می بینم حدود دو هفته هست که کلاس ها تموم شده و من هیچ حرکت مفیدی انجام ندادم، یه جورایی مطمئن ام این شانزده روز هم به همین روال میگذره.

حس خاصی به عید ندارم. ولی دوست دارم با یه شخص حقیقی و ناشناس بشینم درد و دل کنم. دوست دارم برم پارک، کنار یه شخصی که تنها روی صندلی پارک نشسته، بطوری که نه من چهره ی اونو و نه اون چهره ی منو ببینه، بشینم. و از اتفاق هایی که در گذشته افتاده و همین طور، اتفاق هایی که دوست داریم در آینده بیوفته، بگیم. بعد باز بدونه اینکه به همدیگه نگاه کنیم، از هم خداحافظی کنیم.