{درود

این روزها خیلی حواس پرت شدم. یا کل زندگیم دوربین مخفیه ، یا من خیلی داغونم…

بگذریم از اینکه هر دفعه خواستم توی این هوای سرد پاییزی از خونه برم بیرون، اول باید نیم ساعت دنبال کلاهم بگردم…

بگذریم از جزوه ی مدار ام، که توی دانشگاه جا گذاشتم و برگشتم دیدم نبود…

بگذریم از کلاسهایی که نه از روی تنبلی، بلکه از روی حواس پرتی غیبت میخورم…

وقتی که ماشین حساب مهندسی ام گم شد، کل خونمون، مخصوصا اتاقم رو زیر و رو کردم. ولی هیچ اثری ازش نبود. توی خونه همه بهم می گفتن حتما دانشگاه جا گذاشتی. ولی من مطمئن بودم که یه جایی توی خونمون دیده بودم. اما جست جوی فایده نداشت. چون توی درس محاسبات عددی بهش نیاز داشتم، مجبور شدم برم یکی دیگه بخرم. پیش خودم فکر کردم قبل از اینکه ماشین حسابم پیدا شه یکی از نوع معمولیش بخرم و توی مصرف اندک پولم صرفه جویی کنم. غافل از اینکه کار کردن با ماشین حساب معمولی خیلی سخت تر و اون کارایی لازم رو نداره… حالا من یک ماشین حساب مهندسی داغون و البته ارزون قیمت توی دستمه ، جز جمع، تفریق و.. کار دیگه ای نمیتون باهاش انجام بدم.

چقدر دلم شکسته.. به قول خواهرم عادت دارم چرت و پرت بخرم!!

کلی به این در و اون در زدم که یه ماشین حساب دیگه جور کنم. آخرش قرار شد دامادم بره خونه ی پدرش، اگه ماشین حسابی رو که از دانشگاه جایزه گرفته بود رو پیدا کنه، بهم قرض بده…

خلاصه چند روز گذشت. یه روز که وارد اتاقم شدم، میخواستم برم سمت میز کامپیوترم، دیدم یه چیزی گوشه ی اتاقم، روی زمین، برای من دست تکون میده.. باورم نمی شد…

بدرود}