سلام به خودم، دلم پره، آرامش می‌خوام.. من دیدم که آرامش با سفر به‌دست نمیاد. دو هفته رفتم شمال و فقط استراحت کردم. خیلی خوب بود، جسمم آروم شد و خستگیم در رفت، اما آنچنان روح و ذهنم آروم نشد.

دلم می‌خواد به آدما خوبی کنم. خوشحالشون کنم. دلم می‌خواد به همه‌ی آدما هدیه بدم. یک هدیه‌ی قشنگ. جوری که اصلا انتظارش رو نداشته باشن. چون آدما وقتی انتظارش رو نداشته باشن، کوچیکترین هدیه، خوشحالشون می‌کنه. مثل استیکر نوت استفاده شده و نصفه‌و نیمه‌ی شازده کوچولو، که همکارم در یک روز خسته کننده بهم داد. و من از خوشحالی بال در آورده بودم..

من فکر می‌کنم با مهربونی کردن و بخشیدن به آرامش می‌رسم. بخشیدن همه‌ی آمایی که در حقم بدی کردند، دلم رو شکوندن.. معلم‌ها و استادا.. دوستا و غیر دوستا.. حیونا، گیاها، زمین و آسمون..

خدا جونم می‌بخشمت، با اینکه این‌همه سال حتی یک کلمه هم باهام حرف نزدی! (دلم می‌خواد به اونایی که می‌گن خدا دیدنی نیست و صداش شنیدنی نیست و… بگم، خفه شید) من از خدا انتظار داشتم با قوانین فیزیکی این دنیا باهام حرف می‌زد. بله، مولکول‌های هوا رو به لرزش در می‌آورد، امواج صوتی تولید می‌کرد و حسگرهای گوشم صداش رو می‌شنیدند!

حسین جون تورو هم می‌بخشم. بخاطر تمام کارهایی نکردی و همه‌ی کارهایی که کردی.. و با تمام وجود دوستت دارم.. مراقب خودت باش ؛)