نزدیک به چهار ماهی از ابتدای سال 98 می گذشت. حالا دیگه ترم دوم دوره کارشناسی ارشد ام به اتمام رسیده بود. و نمره‌ها دونه دونه در سایت درج می شد. ترم اول تمام سعی ام رو کرده بودم که معدلم 20 بشه. اما تلاشم بی‌فایده بود و در نهایت معدلم 19.75 شد. برخلاف ترم اول، در ترم دوم که دیگه 20 شدن برام مهم نبود، معدلم 20 شد. (در دانشگاه ما، 20 شدن چیز عجیبی نیست. و اینکه کسی نمره هاش بالا باشه گواه بر خفن بودن اون دانشجو نیست)

منی که از درجا زدن و نبود موفقیت و پیشرفت مثل یک سال اخیر خسته شده بودم. تصمیم به برنامه‌ریزی دوباره از جمله کار کردن روی موضوع پایان نامه، پروژه ی شخصی خودم (سیستم هشدار هوشمند خودرو)، دوره اینترنتی یادگیری ماشین پیشرفته و… گرفتم.

یک روز ظهر تا شب، یک کار عقب افتاده ای که از نظر خیلی‌ها سخت ترین کار دنیاست رو بلاخره انجام دادم. و یک رزومه مرتب و زیبا نوشتم. تا قبل این، یک صفحه‌ای در گیت هاب داشتم که برای هر فرصت شغلی در زمینه هوش مصنوعی، می فرستادم. احتمالاً اکثراً نگاهش هم نمی کردند. (در واقع خودمم اگر جاشون بودم نگاه نمی کردم) یادمه دوتا از شرکت ها درجواب گفتند، لطفاً رزومه تون رو بفرستید!!

خلاصه بعد از اینکه یک نسخه زیبا با فرمت PDF تهیه کردم، برای چهار شرکت فرستادم. در کمال ناباوری، سه تا از اون شرکت ها (دوتاشون خیلی جدی‌تر) جواب مثبت به درخواستم دادن. در بین این سه شرکت، یک شرکت بود که با تمرکز بیشتر در زمینه هوش مصنوعی فعالیت می کرد. من آگهی رسمی استخدام این شرکت رو ندیده بودم. بلکه در یک گروه تلگرامی، شخصی پیامی مبتنی بر، فرصت شغلی در یک شرکت فعال و معتبر در حوزه هوش مصنوعی، مواجه شدم. دو روز بعد از ارسال رزومه، یک خانمی با من تماس گرفتند و گفتند:

- از رهام تماس می‌گیرم.

- جانم؟ از کجا؟

- از رهام ای آی (RohamAI) تماس میگیرم.. شما آقای انصاری هستید؟ رزومه فرستاده بودید؟!

من در عرض دو ثانیه ای که سکوت کرده بودم، هرچقدر به ذهنم فشار آوردم نتونستم شرکتی با نام رهام بیاد بیارم. تنها نامی که به ذهنم خطور کرده بود، یک شرکت خارجی با نام Nuro بود که خیلی هم هم وزن رهام نبود. ضمن اینکه روز قبلش، ایمیل تشکر از شرکت Nuro بابت اینکه براشون رزومه فرستاده بودم دریافت کرده بودم و گفته بودند فعلاً دیگه نیازی به مهندس یادگیری ماشین ندارند. از همه مهم تر اون شرکت خارجی بود و قطعا تو ایران شعبه نداشتند. خلاصه با اینکه کلی گیج شده بودم قرار مصاحبه رو گذاشتیم.

روز بعد که در تلگرامم گشت میزدم و لیست چت های گذشته‌ام رو میدیدم، متوجه شدم که من به شخصی به نام آقای عاشری رزومه فرستاده بودم. ایشون در پیامی که در گروه تلگرامی برای استخدام فرستاده بودند نامی از شرکت نبرده بودند. وقتی درمورد شرکت جستجو کردم متوجه شدم که آقای عاشری «مدیر هوش مصنوعی» شرکت هستند.

روز مصاحبه من درفترچه ای کوچک، که توی سه صفحه اش به صورت خلاصه تمام کارهایی که کرده بودم رو نوشته و همراه داشتم. آقای عاشری گفتند ابتدا به صورت خلاصه توی دو دقیقه بفرمایید چه کارهایی کردید. من دفترچه‌ام رو باز کردم و شروع کردم به توضیح دادن. یکی از اون صحنه‌هایی که من از روز مصاحبه به خوبی در خاطرم مونده، اون لحظه‌ای بود که من تازه نصف چیزهایی که باید میگفتم رو گفته بودم ولی چهره ی آقای عاشری و آقای مهدوی (مهندس یادگیری ماشین شرکت) خواب آلود به نظر می رسید. تو دلم گفتم: الآن این دوستان پیش خودشون فکر میکنن که این چقدر پر حرف و از خود راضی هست. و پنج دقیقه هست که بی‌وقفه داره از خودش تعریف میکنه. :))

بعد از مصاحبه فنی، با مدیر ارشد تکنولوژی (CTO) شرکت مصاحبه داشتم. و بعدش مدیر عامل (CEO). قرار شد سه ماه به صورت آزمایشی کار کنم. من ازشون یک روز فرصت خواستم. چراکه فرداش در یک شرکت نرم افزاری دیگه مصاحبه داشتم. به احتمال خیلی زیاد اون شرکت، بهم از ابتدا حقوق میداد. یا حداقلش یک ماه آزمایشی باید براشون کار می کردم. چراکه کارش خیلی خیلی تخصصی نبود و به برنامه نویسی C++ نیاز داشتند. اما من دو سال پیش تر، یک فرصت شغلی خیلی خوب رو بیخیال شدم. چراکه مربوط به هوش مصنوعی نمی شد. تصمیم گرفتم مثل یک عامل هوشمند به صورت حریصانه عمل نکنم. در‌واقع می‌خواستم، پاداش کوچیک الآن رو، فدای پاداش بزرگ آینده کنم.

دو هفته از کارم در شرکت می گذشت. میز من، کنار میز آقای عاشری بود. ایشون هفته‌ای دو یا سه بار شرکت بودند. من خیلی خوشحال بودم که کنار ایشون می نشستم. و یک ارادت غیر قابل بیانی نسبت بهشون داشتم. شاید به این خاطر بود که ایشون باعث شده بودند، زندگی من از یکنواختی و درجا زدن رها بشه. حالا من در محیطی بودم که همه در حال تلاش برای پیشرفت شرکت بودند. و پیشرفت شرکت، غیر از پیشرفت خودمون چه در مباحث علمی و تئوری روز دنیا، و همچنین عملی و صنعتی میسر نمیشه. من در ماه گذشته شاید یک مقاله رو یک ماه طولش می‌دادم که بخونم. توی هفته ی اول من ده یا پانزده تا مقاله در زمینه تشخیص متن در تصویر، مرور و دوتاشون رو کامل خوندم. (و پیاده سازی رسمی بهترین مقاله رو، روی GPU‌ شرکت گذاشتم آموزش ببینه)

خدا رو شاکر فرصت بوجود آمده بودم. تا اینکه دوشنبه 28 ام امرداد، با یک خبر شکه کننده در شرکت مواجه شدم. و اون، آخرین روز کاری آقای عاشری در شرکت بود! ناخواسته اشک توی چشم هام حلقه زد. همه چیز تار شده بود. برای اینکه حالم رو پنهان کنم از موس و کیبورد استفاده می کردم. و چشم هام رو به این منظور که خسته هستند، مالش می‌دادم و اشک هامو پاک می کردم. برخلاف روز های دیگه، که ساعت خیلی تند می گذشت اون روز بارها به ساعتم نگاه می‌کردم و نمی گذشت.

شکار صحنه

(عکس شکار صحنه، از اقای عاشری در روز آخر)

آخر ساعت یک دورهمی به مناسبت آخرین روز کاری آقای عاشری برگزار شد. به همراه یه عالمه میوه و کیک که روش نوشته بود: هادی جان متشکریم. و همچنین کلی گپ و گفت و شوخی و خنده کردیم. (به جرأت میتونم بگم اون لحظات جزو بهترین لحظات زندگیم بود). ایشون یک کار قشنگی که کردند، راجع به تمام اعضای شرکت حتی آقای بدری (خدماتی شرکت) صحبت کردند. (به گفته خودشون، تصوری که از ماها در مدت چهار سالی که در شرکت بودند.) ایشون به نوبت راجع به همه صحبت کردند و از همه تعریف کردند. راجع به من گفتند:

آقای انصاری فردی بسیار پرتلاش هستند. من وقتی با ایشون مصاحبه می‌کردم، تحت تأثیر قرار گرفتم. من تجربه ی مصاحبه ی بسیاری تو این سال های کاری دارم. ولی تو مصاحبه با ایشون تحت تأثیر قرار گرفتم. به بچه‌ها هم گفتم ایشون خیلی خوب هستند. من فکر می‌کنم ایشون در آینده بسیار موفق میشن. البته امیدوارم با تلاش ایشون این تصورم به حقیقت بپیونده. و درست گفته باشم.

منی که داشتم از خجالت آب میشدم و میرفتم که به آب‌های زیرزمینی بپیوندم، ازشون که باعث این فرصت شدند تشکر کردم.

عکس دست جمعی

(آقای عاشری با پیراهن سفید و همکاران و من پشت سر آقای عاشری)

من فکر میکنم اگر ایشون توی مصاحبه تحت تأثیر قرار گرفته بودند (که خیلی بعیده، کسی که ارشد دانشگاه شریف و دانشجو دکتری دانشگاه تهران باشه و سابقه کاری زیادی داشته باشه تحت تأثیر قرار بگیره)، خیلی عالی جبران کردند. کسی که به معنای واقعی کلمه تحت تأثیر قرار گرفت من بودم. ایشون با این صحبت هاشون مسئولیت بسیار سنگینی روی دوشم گذاشتند. من ایشون رو مثل معدود آدم‌های دیگه، هرگز فراموش نخواهم کرد.

پی نوشت: با خواهرم که در این مورد صحبت می‌کردیم. بهم گفت: می پرسیدی چرا تحت تأثیر قرار گرفت؟ راستش خیلی دلم میخواست بپرسم. اما تصمیم گرفتم در آینده ازشون بپرسم. من فکر میکنم تحت تأثیر ای وجود نداشت. هدف ایشون این بود که تشویق بشم و تلاشم رو بیشتر کنم.