امروز صبح وقتی برای پنجمین بار (در چهارم رمضان) سحری میخوردم، بارون میبارید. بعد از اینکه غذامو خوردم، وضو گرفتم و به اتاقم رفتم. پنجره اتاقم رو تا آخر باز کردم. آسمون کاملا تاریک و نسیم خنکی می وزید. صدای چیک چیک قطرات بارون روی آسفالت و سقف خونه ها ریتم خاصی داشت. دلم می خواست توی همچین سکوتی که صدا داشت، انقدر راه میرفتم تا کل بدنم خیس شه.

وقتی صدای اذان رو شنیدم، ایستادم و اقامه بستم. اوایل نماز بودم، انگار صدای قطرات بارون از پنجره ی اتاقم که پشت سرم بود بیشتر شد. مست شده بودم. در اون لحظه برای اولین بار صدای خدا رو شنیدم. زیر لب سوره ی حمد رو میخوندم ، ته دلم دنبال کلمه ای برای وصف مهربانی خدا می گشتم. وقتی سوره ی حمد تموم شد. در اول سوره ی توحید، “بسم الله الرحمن الرحیم” رو اون طوری از ته قلبم گفتم که بی سابقه بود. لذت بخش ترین نماز صبح ام تموم شد. زیر لب چندین بار ذکر “الرحمن الرحیم” رو گفتم. و از خدا بخاطر مهربونیش که اون بارون زیبا رو فرستاده بود تشکر کردم.

امروز هم بعد از اینکه یه کار خوبی انجام دادم ، علت تمام و کمال انجام دادن اون کار رو مست شدن سحرگاهیم دونستم.

پی نوشت: حس امروز صبح قابل بیان نبود و این متن قسمتی از اون اتفاق خاص بود.