{درود

یه روز پسری خردمند و پشت سرش دخترکی بواسطه لباس و آرایشش زیبا چهره وارد آسانسوری شدند…

پسر خیلی سعی کرد جلوی چشم خودش رو بگیره و چشماش هرز نره. اما بعد از کلی مبارزه وقتی که طاقتش سر اومد به دختر نگاهی کرد و گفت:

-خانوم؟؟ شما نباید با این وضعیت تو مکانهای عمومی و جامعه بیاید.

-ههه، اونوقت میتونم بپرسم چرا؟

-بخاطر اینکه حسی بینایی مرد در اینجور موارد خیلی کنجکاوه. و به سادگی قابل کنترل نیست…

-برو آقا… کی گفته قابل کنترل نیست؟ من هر طور که دلم میخواد لباس میپوشم. به هیچکس هم ربط نداره. شما سعی کن چشماتو درویش کنی….

پسر روی خودش رو برگردوند. تو دلش آشوبی بود که نتونست حرفی که با منطق های خودش جور در میومد اما با منطق های اون دختر نه، بزنه..

در حالی که غرق فکر بود ، دستش را درون جیبش برد و سیگارش رو بیرون آورد. روشنش کرد…

دختر گفت:

-آقا چیکار میکنی؟ اینجا یک مکانه عمومیه…

-از بین حواس پنجگانه ای که خدا به ما داده ، اگر شما فکر می کنید برای انسان حس بینایی کاملا قابل کنترله، چرا حس بویایی نباشه؟؟؟

بدرود}