وقتی خسته و کوفته از باشگاه اومدم بیرون از تشنگی نای پیاده رفتن تا خونه رو نداشتم. به اولین مکانی که احتمال میدادم آب برای فروش داشت مراجعه کردم. بعد از خریدن آب، به سمت صندلی هایی، که کمی جلو تر برای نشستن عموم وجود داشت، رفتم و نشستم. آب که میخوردم، توی ذهنم مفهوم جمله ی کلیشه ایه “آب مایه ی حیات است” رو می فهمیدم. از خدا تشکر میکردم به خاطر این نعمت مهم و عذرخواهی، که خیلی کم ازش تشکر می کنیم..

حدود دو سوم آب رو خورده بودم که متوجه پیرمرد توپل و ژولیده ای شدم که رونیمکت سمت راستی نشسته بود. زیر چشم تحت نظر داشتم ش. هر باری که به صورت مستقیم نگاهش میکردم، دهنش باز، درحال خمیازه کشیدن، بود. انگار کل روز رو درحال راه رفتن توی کوچه ها و خیابونا بود.

چهره ی با مزه و به ظاهر شوخ طبعی داشت. دلم می خواست برم کنارش بشیم و راجع به هر موضوعی باهاش حرف بزنم. احتمالا شام نخورده بود. میتونستم برم از ساندویچیه سرخیابون، دو تا ساندویچ با نوشابه سیاه بخرم و چند دقیقه ای رو با اون پیر مرد خوش بگذرونم. در حال فکر کردن بودم که چیکار کنم…

ناگهان از روی نیمکت بلند شد. یک کیسه رو انداخت روی دوش سمت چپ و کیسه ی دیگه رو با دست راستش بلند کرد و رفت. در حال سرزنش خودم بودم که چرا تصمیمی نگرفتم. به ذهنم رسید دنبالش برم ببینم کجا میره.

هرچه گشتم دیگه ندیدمش…