خـسته ام… به وضوح میشه دید که به زبون آوردن این کلمه خستگیم رو چند برابر میکنه ولی باز همیشه زیر لب میگم: خسته ام! انگاری با خودم لج کردم… دلم دردُ دل میخواد! به هرکس میگم خسته ام ، چیزی جز خسته نباشید نمیگه.

خستگیم رو نظم اتاقم تاثیر گذاشته .. پَتویِ لول شده ، شلوار لی ، چند برگ کاغذ پاپکو ، کتاب ، تیشرت و شارژر گوشی روی تختم ، کوله پشتی باشگاه ، پیرهنِ مشکی ، یه برگ کاغذ ، پوست اسنک کچاپ و یک تراش استیلِ نقره ای کفِ اتاقم ، و ظرف آبِ خورده شده ، پوست پفک نمکی مینو ، چسب قطره ای ، جوراب ، جزوی فیزیک 2 (واسه ترم پیش) و… روی میزم ، نمای خاصی به اتاقم داده …

تمرینات سخت باشگاه و روابط با آدمای درونش ، درسای پر حجم دانشگاه و روابط با آدمای درونش ، فشار زیادی بهم آورده … نمیشه هر دوتاشون با هم جزء مهمترین دغدغه های زندگیم باشه.

و برنامم اینه اگه یه روزی به جایگاهی تو ورزشم و یا علمم برسم ، این روزهای سخت رو هرگز فراموش نکنم!

بدرود.

[سه شنبه - سوم اردیبهشتِ نود وُ دوم]