این روزها حس و حال عجیبی دارم. بسیار دلنازک شدم و چپ و راست اشکم در میاد. هر کودکی رو میبینم دلم براش میسوزه. که قراره کلی سختی بکشه. قراره مجبور بشه صبح زود بیدار بشه و بره مدرسه و مجبور بشه کلی کارهایی که دوست نداره انجام بده. البته چاره ای هم نیست.. هر پیرمرد و یا پیرزنی رو میبینم دلم براش میسوزه. که احتمالا کلی آرزو داشته و بهشون نرسیده. و الآن دیگه مثل قبل مورد توجه قرار نمیگیره. حتی اگر هیچ موقع مورد توجه نبود لااقل از پس خودش بر می اومد. و حالا روز به روز به سمت وابسته شدن میره..

دو روز پیش با یکی از دوستانم، بعد از یک روز پر کار، رفتیم یک کافه. توی اون کافه خندیدن اجباری بود و صاحب کافه به محض ورود ما، به دوستم گفت اخماتون رو وا کنید. اینجا باید بخندید.. تقریبا بیست دقیقه ای از صحبت های من و دوستم می گذشت. آقای میانسالی که سر میز بغلی بود، اومد پیش ما و راجع به سن و سالش و گذر عمر صحبت کرد. دوستم گفت، واقعا سن یک عدد هست. اون آقا هم یک کلیپ از موبایلش برامون گذاشت که یک زوج پیر مشغول عشق بازی بودند. خلاصه این آقای وکیل تمام روی صحبت هاش با دوستم بود. انگار من اصلا اونجا حضور نداشتم. اون شب موقع حساب کردن سفارشمون، صاحب کافه مثل لحظه ی ورود فقط با دوستم خوش و بش کرد! خوبه حالا، صاحب کافه یک اصفهانی بود و دوستم از اصفهانی ها دل خوشی نداشت.


روزها بارها بهم گفته شد، عه جدا؟ اصلا بهت نمیخوره. چند نمونه:

-شما همیشه اینقدر میخندی؟

-آره. چطور؟

-بهت نمیخوره..

-آقای انصاری شما قبلا فلان کار رو کردی؟

-آره..

-اصلا بهت نمیخوره. شما خیلی چیزا بهتون نمیخوره..

-تو قبلا بوکس کار میکردی؟

-آره، یک سال تمرین کردم.

-اصلا بهت نمیخوره..


شاید اون صاحب کافه و اون آقای وکیل هم به همین خاطر با من خوش و بش نکردند. شاید به همین خاطر بود که من قرار شد سه ماه به صورت آزمایشی کار کنم بعد استخدام بشم. شاید به همین خاطر بود که یک شخص به صورت مجازی حاضر شد مثل یک دوست هر کمکی از دستش بر بیاد برام بکنه (اگر منو میدید شاید منصرف می شد). بهم نمیخوره!

من این روز ها بسیار احساس خوشختی میکنم و خوشحالم. حتی ذره ای هم نا امید نیستم. ولی امشب آرزو کردم کاش زودتر این دنیای فانی تموم بشه و بریم سراغ اصلیش :)