همین‌طور که جلوتر می‌رم، روزهای بی‌سابقه‌ خودشون رو بهم نشون می‌دن. و بدون شک در آینده روزهای بی‌سابقه‌تر خواهند آمد.

من که فکر می‌کنم این روزها دچار افسردگی فصلی شدم. و حوصله‌ی هیچ چیز و هیچکس رو ندارم. حتی صحبت کردن با مشاور که مجبور شدم از گذشته و از کودکیم بگم حالمو بد تر کرد. به قول یکی، تعریف کردن گذشته، مثل بالا آوردن هست.


این روزها واقعا نمی‌دونم چه مرگمه. ولی اینو می‌دونم بیشتر از هر وقت دیگه، تنهام، خوشحال و غمگینم، افسرده‌ام، حوصله صحبت کردن با هیچکس رو ندارم و پر از حرفم و دلم می‌خواد با یکی حرف بزنم، از لحاظ روحی و جسمی خسته‌ام، ولی با همه‌ی این‌ها، امیدوارم..


فردا بعداز جلسه‌ی مهم کاری، با رئیسم صحبت می‌کنم و ازش می‌خوام چند روزی بگذاره برم یه جای دور… دور از گوشی، لپتاپ، اینترنت و… فقط استراحت… با تمام وجودم می‌خوام کارایی رو که می‌کنم، چند روزی نکنم… این چند روزی که میرم خونه (گیلان)، گوشیمو خاموش می‌کنم. و می‌خوام شماره آدمایی رو که باهاشون احتمالا کار دارم رو بنویسم روی کاغذ و هرموقع باهاشون کار داشتم یا از تلفن خونه یا اگر بیرون بودم از تلفن عمومی باهاشون تماس بگیرم. توی این چند روز، حتی یک ترک موزیک هم گوش نخوام داد. تلوزیون نخوام دید. فقط می‌خونم و می‌نویسم.. راه می‌رم و می‌بینم..