شاید اگر من هم مثل هر انسانی با عنوان این مطلب مواجه میشدم برام بی معنی می بود. اما در ادامه براتون شرح خواهم داد که چطور ممکنه روح یک انسان بر اثر انبساط و انقباض دچار ترک خوردگی بشه.

دیشب: بعد از برنامه خندوانه، که در اون قسمت هومن حاجی عبدالهی و امیر مهدی ژوله برای “خنداننده ی برتر” به رقابت پرداختند، با اینکه کلی خسته بودم از فرط سرحالی خوابم نبرد. حتی یک متن همراه با عکسی مرتبط، در اینستاگرامم منتشر کردم. «امشب از بس خندیدم، که برای یک هفته فول انرژی ام..»

امروز صبح، همراه با دوستان دوچرخه سوار، برای تشویق همراهی شون کردم.خلاصه همه چیز آروم بود که..

ظهر: اخبار ساعت 14 جمهوری اسلامی ایران، عکسی از کودک سوری منتشر کرد.

به جرات میتونم بگم که از وقتی که خواهرزاده ام به دنیا اومد بارها موجب جریه دار شدنه احساسات و گریه کردنم شده. چه تو محرم ، چه تو از این خبرها و کلیپ ها …

وقتی این عکس رو میدیدم خواهرزاده ام کنارم خوابیده بود. و آه از این تجسم ها…

بعد از این خبر، یاد صحبت هایی که تو کلاس 205 ،سر درس سیگنال و سیستم، بین استاد ابراهیمیان و یک دانشجو، رد و بدل شده بود افتادم. دانشجو می گفت مردم افغانستان مهاجرت کردن اومدن ایران، جای ما رو تنگ کردن. و الان کار برای جوان های ما نیست. استاد گفت: پسر، همون طور که تو میری اروپا انتظار داری به حق و حقوقت احترام بگذارند، وقتی یکی میاد اینجا تو هم احترام بگذار.

من نمیدونم استاد چه انتظاری داره وقتی که نسل ما رنگ نا امنی رو ندیده. ندیده طالبان تو افغانستان چه می کنه. تا به حال رنگ آوارگی رو مثل مردم سوریه ندیده …

غروب: به دیدن دوستانم که اجرای تئاتر خیابانی داشتند رفتم. قبل شروع نمایش دوستانم، گروهی خرم آبادی اجرا داشتند که ناچار برای اینکه حوصله ام سر نره نمایششون رو دنبال کردم. داستان نمایش از این قرار بود که پدر ژپتو صاحب فرزند نمیشد. میره امام زاده عبدالله نذر میکنه و بعد از مدتی صاحب فرزندی به نام پینوکیو میشه. پینوکیو دوران کودکی و نو جوانی رو سپری میکنه و موقع سربازی رفتنش فرا میرسه. پینوکیو میره آموزشی و بعد از مدتی راهی جبهه جنگ میشه. توی جبهه هم همیشه در حال سوتی دادن بود که شبه عملیات فرا میرسه. پینوکیو و هم گروهانی هاش باید از یک رود عریض عبور میکردند پس لباس غواصی می پوشند..

تا اینجای داستان همه ی افرادی که مشغول تماشا این نمایش کمدی، درحال خندیدن و شادمانی بودند. که ناگهان سکوتی عجیب همه جا رو فرا گرفت. صورت پینوکیو خیس شد و پیشونیش خون آلود شد. پینوکیو و هم گردانیهاش همون 175 شهید بودند.

چشم های من با شنیدن عدد 175 تار شد. به سختی خودمو از بین تماشاگر ها بیرون کشیدم. بین اون همه آدم زار زار گریه میکردم. اینکه مردم گریه منو میدیدند آزارم می داد. ناچار نشستم روی زمین…

همین الان که در حال تایپ این متن هستم و تصویر پینوکیو با صورت خون آلود رو تجسم میکنم، چشمام تار میبینه..

امشب: رقابت شقایق دهقان و رضا شفیعی جم. البته بخاطر حال امروزم زیاد نخندیدم.