{درود

یادش بخیر، از دبستان تا دبیرستان عاشق زنگ ورزش بودم. معمولا زنگ ورزشمون تو کل دوران دانش آموزیم شنبه ها بود. و بهترین روز زندگیم پنج شنبه غروب بود. چون فرداش، جمعه نباید صبح زود بیدار میشدم و به مدرسه میرفتم. مهم تر از اون شنبه ورزش داشتیم.. و بد ترین روز هم شنبه غروب بود ، چون باید یک هفته صبر میکردم تا دوباره ساعت استراحتم فرا برسه.

اما راستیتش بدترین ساعت هایی که واسم سپری می شد ، همون ساعت ورزش بود. فکر اینکه چقدر این ساعت زود تموم میشه و من باید یک هفته رو تحمل کنم منو مایوس میکرد. و حتی حاضر بودم به جای ساعت ورزش، کلاسهای روز پنج شنبه رو تحمل کنم تا دوباره جمعه و شنبه ساعت ورزش رو سپری کنم.

معلم ورزش دبستان ام آقای بی آلایش بود. الان که داشتم به شنا توی استخر و رفع کمر دردم فکر میکردم، یاد غریق نجات استخر و معلم ورزش مقطع دبستان ام که از نظر ظاهری بسیار به هم شباهت داشتند، افتادم. چند سال پیش وقتی از یکی از دوستام سراغ آقای بی آلایش رو گرفتم، شماره ای به من داد و من طی این مدت هیچ تماسی باهاش نگرفتم تا همین الان که ساعت حدود 3 بامداد هست. خوشبختانه خواب بود و من سریع قطع کردم….

خجالت میکشم باهاش صحبت کنم.. نمیدونم چطوری صحبت رو شروع کنم. بگم کی ام و …. بدرود}

{درود

به راستی ما در دنیایی به ظاهر وسیع و به واقع کوچکی زندگی میکنیم. دیشب، وقتی که مطلب بالا را نوشتم، 24 ساعت از این موضوع نگذشت ، معلم ورزش ام رو تو استخری که غریق نجاتش با اون شباهت زیادی داشت دیدم. اولش باورم نمی شد. بعد خوب دقت کردم وسط آب خندم گرفت، چند قلوپ آب شور هم خوردم.. بعد رفتم جلو، حال و احوال پرسی. :) بدرود}