حدودهای ساعت هشت شب بود. من در انتظار راننده اتوبوس، که بیاد و حرکت کنیم، در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم. در حال کار کردن با گوشیم بودم که یک خانمی از فاصله نچندان نزدیک، با صدای بلند گفت: آقا؟

یک آقایی کنارم ایستاده بود. من بیتفاوت، سرم توی گوشیم بود. به این امید که اگر اون خانم سوالی داشتند، از آقایی که کنارم ایستاده بودند بپرسند.

اما اون خانم به من، نزدیک و نزدیک تر شدند. و با ظاهری نسبتا ژولیده و مضطرب و التماسی گفتند:

《آقا سلام. میشه یه چیزی ازتون بخوام؟

من گوشیمو خونه گذاشتم. شارژ نداشت. میشه با گوشیتون یک تماس بگیرم؟ خودم گوشی دارما. گوشیم اپل هست. فقط خونه هست. اصلا گوشیتون دست خودتون باشه. فقط باید یک تماس بگیرم. بگذاریدش روی آیفون. من فقط یه آدامس نصفه دارم. میدمش بهتون. خواهش میکنم. گوشیتون دست خودتون باشه. فقط یک تماس بگیرم.》

من که هنگ کرده بودم، گفتم:

-میخواید با گوشیم تماس بگیرید؟

-بله.

اومد کنار کیفم که نشست. و بعد آدمس نصف شده توت فرنگیش رو بهم داد. و در جواب اینکه لازم نیست آدمسش رو بده، گفت: 《عه نه زشته :)》

آدامس نصفه

تماسش تموم شد و رفت. من به خودم اومدم دیدم در حالی که نشستم و سرم رو تکیه داده بودم و زل زدم به تابلو توقف ممنوع ای که درست رو به روی من، در طرف مقابل خیابون بود، که یهو راننده اومد و منو از خواب افکارم پروند.

اول میخواستم اون آدمس رو بندازمش دور. اما حالا که این متن رو مینویسم در حال جویدنش هستم.