هرگز فکر نمی‌کردم یک روز، یکی تو چشمام نگاه کنه و بهم بد و بی‌راه بگه و من با لبخند صحنه رو ترک کنم!

یک روز که محل کارم رو ترک کردم و تو مسیر برگشت به خونه بودم. یک پسر کوچک، که تو دستش، یک پلاستیک بزرگ مشکی رنگ بود، جلوم سبز شد و بهم گفت:

《می‌شه برام از ساندویچیِ دوتا کوچه بالاتر، یک ساندویچ بخری؟ یا پونزده هزار تومن بهم بدی، خودم بخرم؟》

گفتم: 《بیا از همین سوپر مارکت، برات ساندویچ سرد بخرم.》

گفت: 《نه اینجا ساندویچش سرد هست. من ساندویچ گرمِ دوتا کوچه بالاتر رو می‌خوام》

گفتم: 《چرا اون ساندویچی؟ بیا بریم پایین تر هم ساندوچی هست.》

گفت: 《نه، داداشم اونجاست. می‌خوام از اونجا بخرم.》

گفتم: 《نمیشه. اگر ساندویچ می‌خوای باید از یک جایی بغیر از اونجا بگیرم》

گفت: 《چرا؟》

می‌خواستم بگم، نمی‌خوام پولم رو به اون ساندویچی ای بدم که داره ازت سوء استفاده می‌کنه! حرفم رو قورت دادم. خندیدم و گفتم:

《نمی‌شه دیگه》

اون پسرک چند ثانیه بهم نگاه کرد و با لهجه‌ی فکر کنم مشهدی گفت:

《خوب برو گم شو!!》

من هم داشتم می‌رفتم که گم بشم، با اینکه هندزفری تو گوشم بود، احتمالا فحشی رو که حرف "ک" و فرکانس بالای حرف "س" رو شنیده بودم، نصیبم کرد. و چند سنگ ریز به سمتم پرتاب و به پام بر‌خورد کرد.