درست زمانی که اواخر چهارم دبستان رو میگذروندم، از یک محله ی خلوت و بی سر و صدا به یک محله ی شلوغ، جایی که هر بعد از ظهرش دو تا تیم هفت هشت نفره در حال فوتبال بازی کردن به همراه کلی تماشاچی بود. خیلی برام جالب بود که هر از گاهی، پرسپولیسی ها یک تیم و استقلالی ها در مقابل جلوی هم صف آرایی میکردند و یک بازی نزدیک و هیجان انگیزی با داشتند. و گاهی اوقات برای هم کری میخوندند فلان بازیکنمون رفته مهمونی و یا در بدترین شرایط از این محله رفته.

بازی دوم و هیجان انگیز دیگه محله ی ما، کارت بازی بود. بازی ای که من به صورت پنهانی می کردم. چراکه خانواده ی من بعد از متوجه شدن قانون بازی، یعنی هر کسی بازی رو برد، کارت ها مال اون میشه، معتقد بودند که این با قمار فرقی نمی کنه. حتی اگر قمار نباشه چنین روحیه ای در من پرورش میده. من هم در اون سن باهاشون موافق بودم ولی خیلی لذت بخش بود. البته وقتی که می بردم.

روز ها می گذشت و من بزرگتر می شدم. دیگه فوتبال بازی کردن با هیجان بیشتری همراه بود. چراکه هر لحظه ممکن بود سر و کله ی یک ماشین پلیس با شکایت همسایه ها، پیدا بشه. حرف نا حسابی همسایه ها این بود که برید جلوی خونه ی خودتون بازی کنید. این در صورتی بود که خونه ماها کنار هم نبود و ما باید با هم بازی می کردیم. همون موقع بود که تصمیم گرفتم هروقت بزرگ شدم. علاوه بر اینکه به همه اجازه بدم جلوی خونه ی ما بازی کنند. خودم هم، همراه پسرم میرم باهاشون بازی میکنم.

متاسفانه اون موقع گوشی همراه و یا دوربین دیجیتال قابل دسترس نبود و عکسی از اون دوره ندارم. البته دوربین آنالوگ بود. ولی شاید کسی به این فکر نمیکرد که باید تصویری ثبت بشه.


بزرگ تر شدم و به دبیرستان رفتم. به مدرسه ای که جز دو نفر که تو کلاس ما هم نبودند، شخص دیگه ای رو نمی شناختم. این در صورتی بود که اون مدرسه مقطع راهنمایی و دبیرستان رو با هم داشت و اکثر دانش آموزها با هم دوست بودند. و مدرسه ی قبلی شون همون مدرسه بود.

دبیرستان

لذا بسیار احساس تنهایی می کردم. و از اونجایی که نمی دونم اسمش غروره یا چی، به کسی زور نمی گفتم ولی به هیچ عنوان ناحقی رو بر نمی تابیدم. و اگر مثلا یکی یک قدم هلم می داد، دو قدم هلش می دادم.
همین موضوع باعث شد که در اوایل مدرسه با بعضی از همکلاسی های خودم که چند نفری با هم مچ بودند رابطه ی خوبی نداشته باشم. ولی فکر میکنم علت موفقیتم (اینکه خیلی بهم زور گفته نمی شد) این بود که اصلا کم نمی آوردم و جوری باهاشون صحبت می کردم که انگار یک لشکر پشتمه. (در واقع پشتم به سهیل که انگار یک لشکر بود، گرم بود.)
قبل از اینکه مشکلاتم با همکلاسی هام حل بشه، همزمان با کل کلاس بغلی مشکل جدی تری داشتم. باز هم علتش غرورم بود.


یک مدت بعد از ورودم به محله جدید. یک شب با پسری بسیار خوش چهره بر خوردم. دقیقا یادم نیست سر چه چیزی با هم کل کل می کردیم. اون شب بعد از جدا کردن دوستان، تموم شد. فرداش از زبان دوستان متوجه شدم اونی که دیشب باهاش دعوا می کردم اسمش سهیل بود و داداش بزرگتر داره که داداشش و دوستانش از گنده ها هستند.
اما انگار غروری رو که بعدها تو مدرسه داشتم از همون موقع همراهم بود. و با هیجانی که در من به وجود اومده بود اصلا برام مهم نبود. راستش تا جایی که تو ذهنمه، کل کل اون شب من و سهیل، سر مرض ریختن من، به این خاطر بود که میخواستم با یه آدم خوش چهره ای مثل اون دوست بشم.

دست به فتوشاپم عالی بود اون موقع

چند سالی گذشت و سهیل دیگه برای من شناخته تر شده بود. و حالا دیگه سهیل جزو خوبای جمع بود. مخصوصا زمانی که دوست های داداش سهیل که از ما خیلی بزرگتر بودند، با سهیل حال و احوال می کردند. و یا وقتی سهیل با یکی توی محله ی بالا دعوا می کرد و گنده های محله ی بالایی داداش سهیل رو می شناختند و دهنش رو سرویس نمی کردند، من به شخصه خیلی کف می کردم.


یک روز من با یکی از دوستانم دعوام شد و این دوستم رفت از محله ی بالا که مدرسش اونجا بود دوستاشو جمع کرد آورد تو محله ی ما. از شانس من همه ی بچه های محله مون رفته بودند دریا یا کلا نبودند. من مانده بودم تنها در مقابل 30 نفر از بچه های محله ی بالا که همه همکلاسی بودند. اتفاقا سهیل هم همون مدرسه میرفت.
خلاصه اون روز با زنگ زدن به پسر خاله ام و اومدنش و سیلی خوردن یکی از اون 30 نفر که بعدا متوجه شده بودیم اون بیچاره نیومده بود برای دعوا بلکه میخواست جدا کنه، به پایان رسید.
غروبش وقتی که سهیل از دریا اومد و متوجه موضوع شد، دستمو گرفت رفتیم محله ی بالا. هنوز اکثر اونایی که اومده بودن دور هم جمع بودن. رفتیم پیششون. سهیل بهم گفت کدومشون اومده بود؟!
توی چشمای تک تکشون نگاه می کردم و می دیدم همشون اومده بودند و اون نگاه درنده ای که مثل ببر وقتی منو تنها گیر آورده بودند، تبدیل به نگاه مظلومانه یک گربه شده بود. دلم براشون سوخت و هیچی نگفتم.
خلاصه سهیل مجبور شد خودش از چند نفر توضیح بخواد و با انکار همه مواجه شده بود.
اما این آخر ماجرا نبود. بعد این اتفاق دیگه انگار پشتم گرم شده بود. دیگه انگار یک برادر بزرگ تر داشتم. انگار بین بچه های محله مون یک ترفیع گرفته بودم. و بیشتر پر رو شده بودم. چون سهیل هوامو داشت.
دیگه ترسی از دعوا کردن نداشتم. چون میدونستم اگر قراره تک به تک کتک کاری نکنیم منم یکی رو دارم، و درواقع منم آدم های خودمو دارم.

مسابقه فوتبال در مدرسه

یک شب قبل از کلاس ریاضی، من و اکثر، بچه های کلاس بغلی که من باهاشون مشکل داشتم دعوامون به اوج می رسه. و من اون شب به سهیل زنگ زدم. سهیل بهم گفت من الان نیستم بگذار فردا. اون شب کل بچه های کلاس بغلی ریختن رو سرم. یادمه یکی زدم، بعدش از جلو، عقب، چپ و راست مشت و لگد حوالم می شد و مثل بادکنک چپ و راست می شدم :))
فردای دعوا تو مدرسه، سهیل با دوستاش اومدن دم مدرسه. و از پرسید کیا بودند. ولی این بار هم یک حسی اجازه نداد، اون عوضی هایی که شب گذشته با نامردی زدنم رو، زمانی که از جلوی چشم های منو سهیل رد می شدند و رنگشون هم پریده بود، لت و پار کنم.
اما سهیل این بار عصبانی شده بود. این چندمین باری بود که علافش کرده بودم. و تا لب دعوا می رفتیم و من دلم می سوخت و بیخیال می شدم. شاید از این متنفر بودم که بخوام با چند نفر دهن یک نفر رو سرویس کنم. دقیقا همون کاری که کلاس بغلی با من کرده بود.

دوران بعد از شاخ بازی


از اون زمان ده سالی می گذره و از اونجایی که من بسیار سوار تاکسی می شم و در مسیر تاکسی افکار مختلفی به سرم میزنه. دیروز به این فکر می کردم
چرا سهیل از من حمایت می کرد؟
من نه داداش داشتم. نه پولدار بودم و یا قرونی براش خرج کردم. و نه فایده ای براش داشتم.
خیلی وقته خبری ندارم ازش و ندیدمش. شاید به ظاهر موضوع خوبی نباشه. ولی سهیل باعث شد عقده ی داشتن یک داداش بزرگتر رو فراموش کنم. خوش بختانه فکر می کنم من هم از این موضوع سو استفاده نکردم. و به کسی زور نگفتم.